تبلیغات
وبلاگ دوستداران حسین عینی فرد
وبلاگ دوستداران حسین عینی فرد


۲۸ مهر ماه سال ۸۶ بود . یکی دو روزی می شد که شهیدی پیدا نکرده بودیم ؛ یعنی راستش ، شهدا ما را پیدا

نکرده بودند . گرفته و خسته بودیم . گرما هم بد جوری اذیتمان می کرد .همراه یکی از بچه ها داشتیم
از

 کنار گودال قتلگاه شهدای فکه ، که زمانی در زمستان سال 61 عملیات والفجر مقدماتی انجا رخ

 داده
بود ، رد می شدیم . ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد . متوجه نشدم

چیست ولی احساس
کردم چیزی مرا به سوی خود می خواند . ایستادم . نظرم به

پشت بوته ای بزرگ جلب
شد.



  همراهم تعجب کرد که کجا می روم . فقط گفتم : بیا تا بگویم . دست خودم نبود انگار مرا می بردند . پاهایم جلوتر

  می رفتند . به پشت بوته که رسیدیم ، جا خوردم . صحنه خیلی تکان دهنده  وعجیبی بود . همین بود که مرا

  به سوی خود خوانده بود . ارام بر زمین نشستم و ناخواسته زبانم به
« سبحان الله » چرخید . همراهم

  که متوجه حالتم شد ، سریع جلو امد، او هم در جا میخکوب شد . شخصی که لباس بسیجی به

  تن داشت ، به کپه خاک کنار بوته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود .یکی دیگر هم

  سرش را روی ران پای او گذاشته بود و دراز کشیده و خوابیده بود .
پانزده سال

  بود که خوابیده بودند . آدم یاد اصحاب کهف می افتاد ، ولی اینها

  «رمل» بودند.اصحاب فکه ،
اصحاب قتلگاه ، اصحاب و الفجر و اصحاب روح الله .

  بدن دومی که سرش را روی پای دوستش گذاشته بود ، تا کمر زیر خاک بود . باد وطوفان

  ماسه ها و رملها را اورده بود رویش . بدن هر دویشان کاملا
اسکلت شده بود .ارام در کنار یکدیگر

  خفته بودند . ظواهر امر نشان می داد مجروح بودند و در کنار تپه خاکی پناه گرفته بودند وهمان طور به


  شهادت رسیده بودند . آرام و با احترام با ذکر صلوات پیکر مطهرشان راجمع کردیم و پلاک هایشان را هم

کنارشان قرار دادیم . . .







نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 مرداد 1392 توسط نوکر ارباب


وبـــــ کــربــلــایــی
آرشــیــو مــطــالــب
آخــریــن مــطــالــب
دوســتــان کــربــلــایــی
هــم هــیــئــتــی
دوســتــداران

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی